زمینه پارالکس

ستایشگر شکست؛ نگاهی به سینمای آکیرا کوروساوا

نگاهی به فیلم پاریس تگزاس “راجر ایبرت”
آبان ۱۳, ۱۳۹۷
دیدن را نگریستن؛ تحلیلی بر فیلم «کلومبوس»
آذر ۱۰, ۱۳۹۷
 

“در آخر، این نبرد را هم باختیم. پیروزی به دهقانان تعلق دارد، نه ما.”

آخرین دیالوگ ِ مشهورترین و بزرگ‌ترین اثر آکیرا کوروساوا از زبان آن پیرمرد همیشه دوست‌داشتنی، بیان‌گر یکی از اصل‌ترین تم‌های مورد علاقه اوست: ماهیتِ شکست. هفت سامورایی، برای نجات دهقانان بی‌پناه در مقابل راهزنان به پا می‌خیزند و پس از کشمکش‌های فراوان، موفق به نابودی راهزنان می‌شوند؛ اما تعدادی از آنها در این راه می‌میرند. گویی شکست (و یا مرگ)، سرنوشت محتوم قهرمانان کوروساواست.

 

کوروساوا از همان فیلم اولش (افسانه جودو-۱۹۴۳) نشان می‌دهد با کارگردان بزرگی طرف هستیم که دغدغه‌های فراوانی دارد؛ فیلمسازی که علی‌رغم تاثیرپذیری‌اش از غرب، به شدت ژاپنی است و طی بیش از ۵ دهه حضور در سطح اول سینمای جهان، همواره کوشیده تا سنت، تاریخ، فرهنگ و زیست کشورش را در آثارش به نمایش بگذارد. سوگاتا در افسانه جودو، جوانی است که در مسیرش برای شناخت جودو، به خودسازی می‌رسد و مسیر سخت انسان شدن را طی می‌کند. این تمِ بازگشت به اصل و انسانیت، در اکثر فیلم‌های استاد دیده می‌شود؛ کنجی واتانابه (تاکاشی شیمورا) در فیلم زیستن (۱۹۵۲)، پس از آگاهی از بیماری لاعجلاش، به دنبال راهی برای لذت‌بردن و یافتن مفهوم زندگی می‌گردد. او ابتدا به الکل پناه می‌برد و سپس می‌خواهد جوانی ازدست‌رفته‌اش را با بودن در کنار دختری جوان، تلافی کند؛ اما اینها سیرابش نمی‌کنند و شکست می‌خورد. سرانجام تصمیم می‌گیرد چیزی بسازد تا پس از مرگش، باقی بماند. سکانسی که واتانابه در پارک خودش زیر بارش تاب می‌خورد و شادمان و سرحال، آن شعر معروف را زمزمه می‌کند، تا ابد در یادها ماندگار است.

 

 

اوج این تم را در یکی از استادانه‌ترین، تلخ‌ترین و گرم‌ترین فیلم‌های کوروساوا می‌بینیم: ریش‌قرمز (۱۹۶۵). پزشکی جوان و مغرور به درمانگاهی روستایی و بی‌امکانات می‌آید؛ ابتدا شان خودش را بالاتر از آن محیط می‌بیند و آنجا را پس می‌زند. سپس به‌تدریج درد و رنج مردم روستا را می‌بیند، با کمک دکتر ریش‌قرمز (با بازی عالی توشیرو میفونه)، یکی از بیماران را درمان می‌کند و خود نیز مداوا می‌شود و در این مسیر، راهش را پیدا می‌کند. ما پیش از آنکه این مسیر و درمان‌شدن (انسان‌شدن) ِ پزشک جوان را ببینیم، آن را “حس” می‌کنیم و برخی تجربیات او را با تمام وجود لمس می‌کنیم و پس از پایان فیلم، دیگر آن آدم قبل نیستیم و چیزهایی به ما اضافه شده است. این مهم، معجزه سینماست که با فضاسازی و شخصیت‌پردازی درست ِ کوروساوا امکان‌پذیر می‌شود. و ما در مواجهه با بهترین آثار استاد، خود را در آن قصه تصور می‌کنیم؛ در برخی به جای قهرمانان و آدم‌های داستان و در تعدادی دیگر به عنوان ناظر و شاهدی حاضر در محیط.

اقتباس‌های کوروساوا (خصوصا از نمایش‌نامه‌های شکسپیر) را می‌توان یکی از بهترین و در عین حال بومی‌ترین آثار ساخته‌شده در سینما بر پایه ادبیات دانست. وی در سریر خون (۱۹۵۷ و برگرفته از مکبث) و آشوب (۱۹۸۵ و برگرفته از لیرشاه)، تا حد امکان به شکسپیر وفادار می‌ماند؛ اما مکبث و لیرشاه ِ خودش را می‌سازد. کوروساوا به گذشته و تاریخ ژاپن نقب می‌زند و داستانی ژاپنی تعریف می‌کند و جنگ‌های می‌آفریند که در تاریخ سینما کم‌نظیرند. تیرهایی که در پایان سریر خون به سمت واشیزو روانه می‌شوند، فراموش‌نشدنی‌اند و مجنون شدن هیده‌تورا ایچیمونجی در سکانس جنگ وحشتناک و غریب ِ آشوب، به عنوان یک نقطه مرجع در سینمای جنگ، همیشه در خاطرمان می‌ماند. واشیزو در سریر خون و هیده‌تورا و پسرانش در آشوب، هریک به نوعی شکست می‌خورند؛ دِرسو در درسو اوزالا (۱۹۷۵) و گوندو در بهشت‌و دوزخ (۱۹۶۳) نیز. اما از آن شکست‌ها تا این شکست‌ها فاصله بسیار است و مستلزم بررسی دقیق و واکاوی آثار کوروساواست. در نوشته‌های بعدی نگاهی خواهیم داشت به برترین آثار استاد که به‌ترتیب سال ساخت عبارتند از:

افسانه جودو – ۱۹۴۳

راشومون – ۱۹۵۰

زیستن – ۱۹۵۲

هفت سامورایی – ۱۹۵۴

سریر خون – ۱۹۵۷

یوجیمبو – ۱۹۶۰

بهشت و دوزخ – ۱۹۶۳

ریش‌قرمز – ۱۹۶۵

درسو اوزالا – ۱۹۷۵

شبح جنگجو – ۱۹۸۰

آشوب – ۱۹۸۵

 

فیلم‌های استاد را ببینیم، با سینما، فرهنگ و سنت ژاپن آشنا شویم و از بازی‌های دلنشین تاکاشی شیمورا و هنرنمایی‌های متفاوت توشیرو میفونه در فضا و جهان ِ خاص کوروساوا لذت ببریم.

دیدگاه ها بسته شده است