زمینه پارالکس

دیدن را نگریستن؛ تحلیلی بر فیلم «کلومبوس»

ستایشگر شکست؛ نگاهی به سینمای آکیرا کوروساوا
آذر ۵, ۱۳۹۷
به یاد می آورم؛ نگاهی به فیلم «Still Alice»
آذر ۱۶, ۱۳۹۷
 
مقدمه

وقتی در کامپیوتر می‌خواهید فایلی را پاک کنید، لحظه‌ای مکث و تعلل بوجود می‌آید. کامپیوتر از شما می‌پرسد که آیا واقعا تمایل به پاک‌کردن این فایل دارید؟ بله یا خیر؟ برای آن دسته از فایل‌هایی که در نظرتان «معنا» دارند، لحظه‌ای حوصله خرج می‌کنید تا اهمیتش را سبک و سنگین کنید؛ یا به عبارت رایج، تجزیه و تحلیل. اگر منصرف شوید، با اهمیت آن فایل دوباره روبرو شده‌اید. آن را طوری دیده‌اید که تا قبلش دیده نمی‌شد. قبلش شاید یک فایل بوده میان بسیار فایل‌ها ولی شما با توجه مجدد، به آن اهمیت بخشیده‌اید و چیزی «جالب» در درونش یافته‌اید. به این می‌گویند، دیدن را نگریستن.

در روزمره چیزهایی وجود دارند که بسیار ساده از کنارشان رد می‌شویم، چون در میان انبوه چیزهای «جالب»، مجالی برای رخ‌نمایی ندارند و فقط فرصت نصیب ابژه‌های دیگری می‌شود که ویژگی‌های ظاهری پر زرق و برقی دارند و راحت‌تر توجه ما را می‌دزدند. کلومبوس، اولین ساخته‌ی بلند «کوگونادا»، کارگردان اهل کره‌ی جنوبی، در باب همین مسئله است؛ آیا ما توجه‌مان را از چیزهای واقعاً مهم به چیزهایی کشانده‌ایم که صرفاً ظاهر جالبی دارند؟ آیا در میان تمام این لحظات، می‌بینیم یا نگاه می‌کنیم؟

 

 

در آرزوی معنایی شخصی

معماری مُدرن، تزئینات را جنایت می‌دانست و سازه را فقط در خدمت کارکرد، طراحی می‌کرد و به حذف جزئیات بدون کاربرد و اضافی در معماری، تأکید بی‌بدیلی داشت و این روند تا جایی پیش رفت که سازه‌ها چیزی نبودند جز حجم‌های مکعب‌گونه؛ درست تحت تأثیر شعار معروف جنبش هنری مینی‌مالیسم که می‌گفت «کمتر، پُربارتر است.»۱ این موجزگویی از طرفی ممکن است معماری را کسالت‌بار ‌کند و چشم چیز جالبی را برای دیدنِ بیشتر، برای فرار از یک‌نواختی، در اندام سازه‌ پیدا نکند؛ کما اینکه شعار مینی‌مالیسم مورد تمسخر قرار گرفت و آن را «کمتر، کسل‌کننده‌ست»۲، خطاب کردند. از طرفی دیگر هم، ممکن است که معنا در معماری کشته شود یا به اصطلاح با معماری بی‌روح مواجه ‌شویم. می‌گویم معنا در معماری و مدنظرم شکوهی‌ست که در کاخ‌ها نهفته یا معنویتی‌ست که در سازه‌های دینی مثل مسجد و کلیسا جلوه‌گر است. حال سوالی مهم وجود دارد: معنا در سازه‌ست یا در چشم نظاره‌گر؟

کلومبوس شهری‌ست واقع در ایالت ایندیانای آمریکا که پر است از سازه‌های مدرن و تحسین‌برانگیز. همان سازه‌ها که کلی فکر پشت‌اش است و در نظر اول، کسل‌کننده‌اند. طبیعی‌ست که چنین شهری، هماوردگاه معماران نوینی باشد و از قضا، پدر جین هم یکی از آن معماران؛ که برای سخنرانی در باب معماری، پا به این شهر می‌گذارد ولی به ناگاه بر اثر بیماری نامشخصی، در کُما می‌افتد. جین به محض مطلع شدن، برای استجاب حق پدر و فرزندی، کار و بارش را زمین می‌گذارد و از سئول راهی کلومبوس می‌شود که تا پیش از آن، پیش چشم او غریب بود.. در همین حین، جین با کساندرا آشنا می‌شود. کساندرا یا به اختصار کِیسی، اهل کلومبوس و دوست‌دار معماری‌ست ‌که قصد شرکت در سخنرانی پدر جین را هم داشته است. آشنایی این دو و کُنش‌های دیالوگ‌محورشان فیلم را تا پایان هدایت می‌کند و می‌شود از زاویه‌ای گفت که ساختار داستان، دوّار است و تنها تمرکز فیلم‌نامه به تغییر در بُعد روانی شخصیت‌ها اتکا می‌کند ولی اول بیاییم در مورد کُنش‌های دیالوگ‌محور صحبت کنیم. ساخت فیلمی که بر پایه‌ی دیالوگ باشد، این خطر را ایجاد می‌کند که مخاطب بین انبوهی از کلام، ارتباطش را با فیلم از دست بدهد؛ خطری که گریبان کلومبوس را ابداً نمی‌گیرد (مگر اینکه دل‌مشغولی بیننده را در بر نداشته باشد) زیرا فیلم‌نامه محتوایی غنی ارائه می‌دهد و دکوپاژ و طراحی هنری اثر، بدعت زیادی بین کلیشه‌های رایج سینما دارد. در همان پای‌گیری آشنایی، کساندرا شروع می‌کند به معرفی سازه‌های مختلف معماری شهر کلومبوس برای جین. ترتیب معرفی از الگوی خاصی پیروی نمی‌کند ولی این سازه‌ها در چشم کیسی، اهمیت جداگانه و رتبه‌ای مخصوص دارند. رتبه‌بندی بر چه اساسی؟

لارس اسونسن در کتاب فلسفه‌ی ملال، ادعا می‌کند که «انسان‌ها به معنا معتادند … زندگی ما باید نوعی محتوا داشته باشد و نمی‌توانیم زندگی‌ای را تحمل کنیم که از نوعی محتوای معنابخش تهی باشد.»۳ و در زندگی امروز، به‌جای یافتن معنایی شخصی، همه‌چیز ترجمه‌شده بر سر ما دیکته می‌شود؛ مثل کالایی بسته‌بندی شده و همه از یک کالا استفاده می‌کنیم؛ همه یکسان فکر می‌کنیم. این چیزی‌ست که کوگونادا در سکانس معرفی «اروین بانک» به آن سقلمه‌ای می‌زند. کیسی، سیلی از آمار ویکی‌پدیایی را بر سر جین در مورد تاریخچه‌ی بانک، خراب می‌کند. واکنش جین در نوع خود خنده‌دار است چون کیسی را با راهنمای تور مقایسه می‌کند که کارشان دقیقاً همین است؛ چپاندن کالایی بسته‌بندی شده به نام اطلاعات، در ذهن دیگران. والتر بنیامین در مقاله‌ای به حق می‌گوید که «هیچ رویدادی دیگر بی‌شرح و توصیف بدست ما نمی‌رسد.» جین از کیسی می‌خواهد که دست از ایفای نقش راهنمای تور بردارد و صاف و صادق، دلایل شخصی‌اش را در مورد دوست‌داشتن بناها بگوید. این نکته‌ی زیرکانه، داستان را اقناع می‌کند که به پیشینه‌ی شخصیت‌ها بیشتر مجال دهد و در نتیجه با شخصیت‌پردازی محکمی روبه‌رو می‌شویم و این شخصیت‌ها را از عروسکی برای بیان اعتقادات راوی به عنصری پویا تبدیل می‌کند. اوج این مسئله در پایان همان سکانس رخ می‌دهد، جایی که کیسی شروع می‌کند به بازگشایی دلیل شخصی‌اش. دوربین با زاویه‌ی هم‌سطح چشم (زاویه‌ی خنثی)، کیسی را نشان می‌دهد که با صدایی خاموش حرف می‌زند و به جای صدایش، موسیقی آمبیانت پخش می‌شود. تمهید هوشمندانه‌ای از سوی کوگونادا که یک‌جورایی یادآور این است؛ هویت و معنای شخصی کیسی از آن اوست و اگر بازگو شود، احتمالاً در نظر ما تبدیل می‌شود به همان کالای بسته‌بندی شده.

 

دیدن را نگریستن

محتوای داستانی فیلم، خالی از کُنش‌های حرکتی‌ست و طراحی هنری آن هم پا به پای همین مسئله از آب در‌آمده‌ست؛ یعنی ساکن ولی عمیق. شاید در طول فیلم، فقط شش یا هفت پلان متحرک دیدم که برخی از آن‌ها را نمی‌توانم بگویم با دوربین متحرک گرفته‌شده یا تصاویر زوم است. علت اینجاست که تصاویر اغلب از همان فلسفه‌ی «دیدن را نگریستن» پیروی می‌کنند. اینکه در یک قاب ساکن، بسیار چیز هست برای توجه، بسیار چیز هست برای کند و کاوِ شخصیت‌ها و مخاطب باید با به‌جای دیدن، نگاه کند. اما مگر تفاوت لغوی دیدن با نگاه‌کردن چیست؟ در روزمره که به ظاهر جفت‌ش را یکسان استفاده می‌کنیم ولی خیر، شاید هم‌سو باشند ولی هم‌سان نیستند؛ چون دیدن را به واکنشی ناخودآگاه می‌گویند که چشم در قبال ساطع‌شدن نور از اشیا نشان می‌دهد ولی نگریستن در واقع یک فرآیند است؛ فرآیند تجزیه و تحلیل همان اطلاعاتی که شیء به سوی ما می‌فرستد. با این حساب عجیب نیست که بگویم شما، محل زندگی‌تان را می‌بینید ولی نگاهش نمی‌کنید. نه اینکه جذابیت و گیرایی نداشته باشد، نه. چون حتی کیسی در ابتدای فیلم به جین می‌گوید که مردم شهر کلومبوس از سازه‌های آن چیزی نمی‌دانند؛ سازه‌هایی جذاب که عمری با آن‌ها خو گرفته‌اند. طراحی قاب‌ها و مدتی که دوربین روی آن فیکس می‌ماند، تلنگری در همین جهت است که به جای شنیدن دیالوگ‌ها و فهم حضور کاراکترها، به تک‌تک اجزا نگاه کنیم. یک‌بار به‌صورت پُراحساس کیسی، یک‌بار به زیبایی سازه‌ها. یک‌بار به جین و خویشتن‌داری‌اش و یک‌بار به رنگ‌های مسلط به قاب. همه اجزایی‌ست که باید کنار هم باشند تا فریم «زیبا» باشد ولی شاید همین زیبایی هم لطفی نکند برای توجه‌کردن. این بحثی‌ست که گیب، همکار کیسی در کتابخانه، آن را یک‌بار پیش می‌کشد و داستان «پدرِ کتاب‌خوان و پسر گیمر» را ضمیمه‌ی حرف‌هایش می‌کند. مسئله‌ی حقیقی زیباشناسی فیلم هم از دل این داستان بیرون می‌زند؛ آیا ما توجه‌مان را نسبت به چیزهایی که واقعاً مهم‌اند، از دست داده‌ایم؟ سوالی‌ست که از پس این دیالوگ‌ گیب می‌آید:

 

 

  • بحث سر توجه نیست، سر علاقه‌ست. پروفسور حوصله‌ای برای بازی‌های ویدئویی نداره چون علاقه‌ای به این‌جور تجربه‌ها نداره. به همین‌صورت، پسرش ممکنه علاقه‌ای به کتاب‌ها نداشته باشه و قضیه این نیست که توانایی توجه‌کردن نداره چون مشخصه که داره؛ مثل پروفسور، اون هم اگه یک چیز جالب توجه پیدا کنه، می‌تونه ساعت‌ها بهش توجه کنه … می‌دونی، صحبت در مورد توجه خودش یک نوع سردرگمیه. بچه‌ها به چیزهایی توجه می‌کنند که علاقه‌اشون رو جلب می‌کنه. سوال اصلی اینه که چی علاقه‌اشون رو جلب می‌کنه؟ یا علاقه‌ی ما رو؟ ما داریم علاقه‌مون رو به چیزهایی که مهمه از دست می‌دیم؟ مثل کلماتِ روی یک صفحه؟ … در مورد زندگی روزمره چطور؟ آیا داریم علاقه‌مون رو به زندگی رومزه از دست می‌دیم؟

سوالی شاید افراطی ولی غیرقابل انکار. زندگی روزمره شاید آن‌چنان که باید «جالب» نیست. شاید بدین‌خاطر که توجه‌مان به سمت چیزهایی کشیده شده که فارغ از بار معنایی‌اند و معنا، همیشه مهلتی را برای تفکر می‌خواهد. اینکه پی آن بروی و این پروسه‌ی جستجو، خود پُر از معناست. زمانی گونتر گراس در یکی از مصاحبه‌هایش گفت:« من هر وقت بخواهم در مورد چیزی تحقیق کنم، می‌روم کتابخانه، از اینترنت استفاده نمی‌کنم.» و در فیلم، کیسی، جین را که از گوشی هوشمند استفاده می‌کند، یک آدم خنگ خطاب می‌کند. درست است که اینترنت سبب سهول فهم بسیاری از چیزها شده ولی همواره در معرض خطر دو چیزیم، اطلاعات به مثابه‌ی کالای بسته‌بندی شده و سبک‌شماری اطلاعات. وقتی برای همین اطلاعات زمانی را صرف می‌کنید، به اجبار توجه شما را می‌طلبد و در حین توجه‌کردن، شما دیگر نمی‌بینید، نگاه می‌کنید. زندگی روزمره به همین‌قدر آسان‌شده چون مجالی برای درک کردن و نگریستن چیزها نگذاشته است و به موازات آن، همین‌قدر کسل‌کننده.

 

 

در معرض چیزهای جالب

وقتی با دو شخصیت تا مسافتی پیش می‌رویم، می‌فهمیم که هر دو از عدم توجه کافی والدین‌شان رنجی ممتد می‌برند، به‌صورتی که در مسیر زندگی‌شان، خلأیی جبران‌ناپذیر ایجاد می‌کند. کیسی، مادری دارد که از دیدگاه‌ش سست‌عنصر است و اگر کنارش نباشد، احتمالاً مسیر زندگی او به بن‌بست می‌خورد و نمی‌تواند گلیمش را از آب بیرون بکشد؛ به همین سبب، باید عطای دانشگاه‌های بزرگ دیگر شهرها را باید به لقایش ببخشد و در کنار مادر بماند. از آن‌سو، جین، پدری دارد که بیشتر از آن که به پسرش توجهی نشان دهد، ذکر و فکرش را به پای علاقه‌اش، یعنی معماری گذاشته و جین بر سر این دو راهی اخلاقی قرار می‌گیرد که آیا شایسته‌ست برای چنین پدری، در زندگی وقفه گذاشت؟ چون معلوم نیست تا کدامین زمان در بستر بیمارستان و در کُما به سر برد. حتی این قضیه جین را دچار ملالی می‌کند و یک‌بار آرزوی مرگ پدرش را می‌کند، چیزی که بالکل کیسی و حتی منِ مخاطب را به شگفتی وا می‌دارد. شاید همان دیالوگ مذکور از گیب، شالوده‌ی وضع این دو شخصیت را بیشتر نمایان کند. والدینِ هر دو، به سراغ چیزهایی «جالب» رفته‌اند؛ فارغ از کیفیتی که دارند. اعتیاد مادر کیسی به شیشه یا پدر جین به معماری، با این‌که از زمین تا آسمان، تمایز دارند ولیکن برای این آدم‌ها چیزهای جالبی‌اند. بالاتر گفتم که این روزها نگاه‌مان به چیزهایی جلب می‌شود که ظاهری اساساً پر زرق و برق دارند ولی ترسی که به دل رخنه می‌کند، این است که علی‌رغم توجه به چیزهای باکیفیت، در نگریستن باقی چیزها اهمال به خرج می‌دهیم. بخش اصلی آن به مشکل انسان امروزی برمی‌گردد که از بالا تا پایین، غرق در همین زرق و برق‌ها شده و در معرض چیزهای جالب است ولی مورد دیگر این‌جاست که همین انسان هم، حواس محدودی دارد و ضعفِ نگریستن در این نقطه آشکار می‌شود؛ نمی‌توانیم در آنِ واحد به همه چیز دقت حواله کنیم. همین مسئله را رولف دوبلی به خوبی بیان می‌کند:« توجه داشته باشید که تمرکز ]توجه[ برخلاف زمان و پول، تقسیم‌کردنی نیست. توجهی که به صفحه‌ی فیسبوک‌تان روی موبایل می‌کنید، همان توجهی‌ست که از کسی که در برابرتان نشسته، دریغ می‌کنید.»۴ این جمله، پُرسش درونی جین و کیسی را به رُخ می‌کشد: آیا به جای مادرم، باید به زندگی و اهداف خود توجه کنم؟ آیا به جای پدرم، نباید به کار و بارم مشغول شوم؟ پُر واضح است که گرایش‌های کیسی و جین در نقطه‌ی مقابل یکدیگر است و در ابتدای این گفتار، اشاره کردم که ساختار داستان، دوُار است. نه بدین‌ معنا که جین و کیسی تا انتهای داستان بر موضعی که گرفته‌اند، استحکام می‌گیرند بلکه آخر فیلم با اول فیلم یکی‌ست چون کیسی جای خود را با جین عوض می‌کند. این سفری‌ست که کوگونادا آغاز کرد تا سِیر شکل‌گیری معنا را نشان دهد و برای تغییر موضع هر کدام از شخصیت‌ها، آرام‌آرام دلیلی تراشید و در سکانس آخر، سکانس جدایی، تحول شخصیت‌ها نفطه‌اش به خوبی بسته می‌شود.

 

و ما هیچ، ما نگاه

کلومبوس با محتوای پُردغدغه‌اش، هم توجه را به فیلم می‌گیرد و هم به زندگی. در مرام داستان، شعاردهی وجود ندارد ولی جای دارد که تک‌تک سوالات پیش آمده را در زندگی از خود بپرسیم. نه اینکه بگویم هنردرمانی ولیکن مزیت هنر همین است؛ بیش از آنکه چیزی را دیکته کند، دغدغه‌های شخصی را به پیش می‌کشد. آیا ما علاقه‌مان را به چیزهایی که مهم است، از دست داده‌ایم؟

پاینوشت

  1. Less is More
  2. Less is Bore
  3. فلسفه ملال، لارس اسونسن، افشین خاکباز، نشر نو، چاپ چهارم، صفحه ۳۵
  4. هنر خوب زندگی‌کردن، رولف دوبلی، عادل فردوسی‌پور. بهزاد توکلی. علی شهروز، نشر چشمه، چاپ سوم، صفحه۱۶۷

دیدگاه ها بسته شده است